تبليغاتX
دوستت دارم ها
پایان...

پایان راه عاشقی

پایان صداقت

پایان راستی

پایان زندگی.


ما...

از هم جدا شدیم.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 13:46  توسط رضا  | 

من اشتباه کردم.
ولی هیچ وقت زیر بار حرفش نمی رم.
نمی دونم دیگه به چی قسم بخورم که داره اشتباه میکنه.
خدایا فقط تو میدونی که من هدفی رو که اون فکر می کنه نداشتم.
خدایا خودت بهش ثابت کن که داره اشتباه فکر می کنه.
ولی حق هم داره...
از برخوردی که باهام کرد انقدر خوشحالم که خدا میدونه.
ولی...
من نمی خوام از دستش بدم.
بابا به کی بگم من فقط اونو تو زندگیم دارم.
گفت سر اون اشتباه ازم متنفر شده...
حالا که همسرم ازم متنفره من چیکار کنم ؟
چطوری زندگی کنم ؟
با اینکه داره راجبم اشتباه میکنه ولی منم ازش خجالت می کشم.
نمی خوام اجبارش کنم یا منصرفش کنم.
بهش حق میدم.
فقط دارم به خدا میگم ای کاش پام 3 روز زودتر میشکست...
اونوقت همه چیز سر جاش میموند.
شب و روز دعا میکنم نره...
اگه بمونه جبران میکنم.
اگرم رفت همیشه منتظرش میشینم.
انقدر دوسش دارم که زندگیم رو فداش کنم.
فقط کاش نره و بمونه....
خداکنه بمونه...
مثل گذشته...
اگه رفت منم این وبلاگ رو میبندم.
دیگه انگیزه ای برای ادامه دادن ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 16:55  توسط رضا  | 

خواب دیدم از تو دور شدم , وای که عجب خواب بدی , گفتم بیا با هم بریم , گفتی که راهو بلدی , هر چی صدات کردم نرو , اما به جائی نرسید , یکی یه جا فریاد میزد دیوونه , از قفس پرید.صبح که رسید بیدار شدم , دیدم یه نامه روی در , نوشته بودی که سلام , مدتیو میرم سفر , بغضی نشست توی گلوم , خوابم یا این حقیقته , بازم صدات کردم ولی , دیدم سکوت جوابته
+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 12:26  توسط رضا  | 


سلام
خیلی وقت بود ننوشته بودم.
راستش دیروز یعنی 24 بهمن یکی از بهترین روز های زندگیم بود.
اولین سالگرد عشقمون رو دو تایی همون جایی که برای اولین بار همو دیدیم جشن گرفتیم.
هر دومون همون لباسایی رو پوشیدیم که پارسال همین روز پوشیده بودیم.
خیلی خوش گذشت ، حدود 6 ساعت با هم بودیم ولی این 6 ساعت عین برق گذشت.
چند و قت پیش منو ترک کرد و رفت.
خیلی حرمت هارو شکست ، خیلی غرور منو شکست.
حرف هایی می زد که خودش هم می دونست حقیقت نداره.
ولی حالا برگشته.
بگذریم...
یاد اون روزا داغونم می کنه.

داشتم می گفتم...
ساعت 4 همون جای همیشگی...
وای که چقدر خوش گذشت...
به خدا بهترین روز زندگیم بود...
نمی دونید وقتی همسر آیندتون از سرما به بغلتون پناه بیاره چه لذتی داره.
نمی دونین وقتی تو چشاش نگاه می کنید و برق چشماشو می بینید چه احساس غروری می کنید.
خیلی دوسش دارم.
میدونم اگه بهش بگم بیشتر از خودم دوسش دارم بهم می خنده.
اخه افکار ما یکم با هم فرق داره.
همسر من انقدر بزرگ و فهمیدست که به هیچ وجه نمیشه با هم سن و سال های خودش مقایسش کرد.
خیلی بزرگه...
حتی بزرگ تر از اون چیزی که تو عقل من می گنجه...
واسه همینه که به هر دری میزنم که از دستش ندم.
بهش گفتم من غیر از اون هیچ امیدی تو زندگیم ندارم.
اگه حتی یه روز سایه ی عشقش بالای سرم نباشه میمیرم از غصه.
تو اون چند روزی هم که نبود واقعا جای خالیش تو تمام لحظه هام خالی بود و حسش می کردم.
انشالا که دیگه هیچ وقت از هم جدا نمیشیم.
نمی دونم چه جوری بگم دوسش دارم و نمی تونم بدون اون زندگی کنم.
همه چیزه منه،تمام دارو نداره منه.
انقدر دوستش دارم که هر کاری رو حاضرم براش بکنم.
هر کاری می کنم چون بهش ایمان دارم و می دونم که لیاقتش رو داره.
اگر چه من زیاد لیاقتش رو ندارم و خیلی اذیتش می کنم.
ولی چیزی که الان برام مهمه اینهکه الان کنارمه و شبا با خیال راحت سرمو روی زمین میذارم.
خیالم راحته که یکی رو دارم که اونم دوسم داره
خیالم راحته که عاشقم و با عشق در کنار همسرم به همه چی میرسم.
بازم میدونم که هیچ وقت نمی تونم اندازه ی واقعی عشقم رو بهش نشون بدم.

دوستش دارم قدر تمام بخشندگی های خدا.
 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 14:57  توسط رضا  | 

کنارم بخوابُ به دورم بتابُ

از این لب بنوش چو تشنه که آبُ

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد من و تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم ، بگندیم

بخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذار

مرا لمسم کنو دل را به این عاشقترین بسپار

بخواب آرام پیش من منی که بی تو می میرم

لبت را بر لبم بگذار که جان تازه می گیرم.

"دکتر شاهکار بینش پژوه"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 12:45  توسط رضا  | 

زندگی من از پیشم نرفت...

اومد و گفت از این به بعد اونی میشه که من می خوام.

وای خدا جونم خیلی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 22:39  توسط رضا  | 

نفهمید...

درک نکرد...

درک نکرد و  وقتی بهش میگفتم تمام زندگی منی فکر میکرد منم مثل بقیه دارم حرف میزنم...

فقط یه حرف که بعدا هر دومون یادمون میره.

ولی اون تمام زندگی من بود.

اگرم بره باز هم تمام زندگی من میمونه.

نمیدونم چرا به اینجا کشیده شدم.

از همه دلگیرم.

از خدا که یه دفعه بهم بال و پر داد و وسط راه تنها شدم

از خدا که روز اول ازش خواستم راه درست رو نشونم بده

از خودم که کوتاهی کردم

که همه ی چیز های خوب دنیا رو فقط برای خودم و عشقم می خواستم

خودم که عشق اولم کسی بود که با همه فرق می کرد.

خودم که عشقم دو آتیشه بود.

خودم که فکر میکردم میشه تو این سن هم نسبت به کسی متعهد بود

از خودم که...

دلگیرم...

از عشقم که کوتاهی کرد.

که جواب بدیشو با خوبی دادم و جواب بدی رو با بدی داد.

از اون که من رو نشناخت

دوستت دارم هام رو نفهمید و هر دم بونه گرفت.

از اون که تمام زندگیم بود و خیلی راحت به تمام حرف هاش و قول هاش پشت کرد و دل من رو شکوند.

از دنیا دلگیرم که من رو میخواد بدون عشقم روی زمین جا بده.

منی که تمام زندگیم رو تو وجود اون میبینم...

حالا اگه اون بره از من چی میمونه؟

 رابطه ی ما الگوی رابطه برای خیلی ها شد.

خیلی ها رابطه ی ما رو دیدن و مثل ما شدن.

حالا اگه مایی که برای خیلی ها الگو شدیم از هم جدا بشیم چه داریم بهشون بگیم ؟

خیلی درد آوره

عشقت

کسی که روی زمین میپرستیش تمام حرف های عاشقانش رو یک شبه زیر پا بذاره.

ونوقت تو میمونی و قصر قشنگی که از حرف هاش ساخته بودی و حالا دیگه ویرون شده.

و دلی که تنها تر از همیشه خونه.

چطور زندگی کنم؟ 
وقتی که تمام لحظات زندگیم بوی اون رو میده

وقتی به هر جا نگاه میکنم اون رو میبینم

وقتی حتی توی خواب هم وجودش به سراغم میاد.

آه

خستم.

دیگه هیچی ازم نموند.

یه دل صاف و ساده داشتم که برای اولین بار دادمش به عشقم

ولی حالا

یه جوری شکسته که دیگه نمیشه اسمش رو گذاشت دل.

البته

من هم به اندازه ی اون مقصر بودم

من هم خیلی کوتاهی کردم

خیلی خوبیاشو نفهمیدم.

ولی

هرچی که کردم این حق من نبود.

خستم.

دوست دارم نباشم.

اگه قراره یه روز بی اون ادامه بدم

دوست دارم نباشم

دوست ندارم صبحی از خواب بیدار بشم که یاد اون همراه من نباشه...

خستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 17:20  توسط رضا  | 

 ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفاکند بشتابد به یاریم

 

منبع : http://www.nazanin0098.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 23:30  توسط رضا  | 

 

روحت شاد...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 12:53  توسط رضا  | 

گناهي ندارم

ولي قسمت اينه

كه چشماي كورم

به راهت بشينه

براي دل من

واسه جسم خستم

مني كه غرور تو چشمات شكستم

سر از كار چشمات كسي در نياورد

كه هر كي تورو خواست

يه روزي بد آورد

براي دل من

واسه جسم خستم

مني كه غرور تو چشمات شكستم

واسه من كه برعكس كار زمونه

يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه

گناهي ندارم

ولي قسمت اينه

كه چشماي كورم

به راهت بشينه

هنوزم زمستون

به يادت بهاره

تو قلبم كسي جز تو جايي نداره

صداي دلم ساز نا سازگاره

سكوتم به جز تو صدايي نداره

تو خواب و خيالم همش فكر اينم

كه دستاتو بازم

تو دستام ببينم

ولي حيف ازين خواب

پريدم كه بازم

با چشماي كورم

به راحت بشينم...

 

سر از كار چشمات كسي در نياورد

كه هر كي تورو خواست

يه روزي بد آورد

براي دل من

واسه جسم خستم

مني كه غرور تو چشمات شكستم

واسه من كه برعكس كار زمونه

يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 15:40  توسط رضا  | 

یاد من باش ، اگه خوابی ، اگه بیدار ، یاد من باش
به همین بهانه یک شب حتی یکبار یاد من باش

یاد من باش اگه دنیا با تو مهربون نمی شه
مث عکسای من و تو زندگی جوون نمی شه

یاد من باش اگه سنگم ، اگه خاکم ، اگه رودم
براتو خاطره گفتم واسه تو خاطره بودم

ادامه شعر بالا که متعلق به آقای کاکائی است را در کلبه ی تنهایی بخوانید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 18:4  توسط رضا  | 

یادم نیست چند سال پیش بود...

اون موقع ها خیلی چت می کردم و تو روم میرفتم...

طبق معمول آیدی هایی رو که خوشم  میومد رو اد میکردم

بین این آدمهایی که اد کرده بودم یک نفر رو از بقیه بهتر و ساده تر دیدم.

خیلی تنها بودم.

بعد از چند ماه چت و تقریبا دست شدن همه چیز اون یکدفعه ارتباطشو با من قطع کرد و دیگه جواب من رو نداد...

بعد از گذشت تقریبا یک سال برگشت و علت این کارهاشو گفت.

قانع شدم.

یک ماه هر روز چند ساعت با هم تلفنی صحبت می کردیم.

تا اینکه یه روز بهم گفت برام یه تحقیق درست کن.

به مناسبت تحویل دادن تحقیق بهش اولین قرار رو گذاشتیم.

رفتم سر قرار.

اومد.

تحقیق رو بهش دادم و

حدود 15 دقیقه با هم بودیم.

تا اینکه سر یه مساله ای خیلی طولانی مجبور شدیم از هم جدا بشیم.

بعد از جدا شدن دیگه ندیدمش.

نمیدونم چرا...

دیگه حاضر نشد ما با هم باشیم.

و درست چند دقیقه بعد از جدایی از هم همه چیز رو تموم کرد.

اولش فکر می کردم شوخی می کنه...

ولی زمان مجبورم کرد که رفتنشو باور کنم.

حدود یکی دو سال گذشت.

برگشت و از طریق چت گفت از کاری که با من کرده عذاب وجدان گرفته و می خواد جبران کنه.

گفتم آخه 2سال احساس و عمر حروم شده ی منو چطوری میخوای جبران کنی ؟

گفت برات یکی رو میذارم جای خودم که خیلی از من بهتره.

اینطوری هم من دیگه عذاب وجدان ندارم ، هم تو راحت میشی.

اولش زیر بار نمی رفتم...

تا اینکه دیگه خسته شدم و فهمیدم مرغش یه پا داره.

می دونستم با کسی نمیتونم بسازم و کسی با اخلاق من کنار نمیاد.

برای همین به این کار تن دادم.

بعد از چند هفته گفت یکی رو پیدا کردم!

تو دلم خندیدم و بهش گفتم تو برو 100 تا پیدا کن...!

ولی کسی با من نمی مونه.

گفت می مونه.

بعد واسه همیشه از زندگیم رفت بیرون.

مطمئن بودم کسی که اون برام جای خودش بزاره با من نمی مونه...

ولی هم باهام موند هم تمام زندگیم شد.

 

 

25 بهمن 1386

ساعت 9:10 شب

اولین تماس برقرار شد ...

اولش دلم راضی نبود ولی رفتم جلو.

چند روز فقط اس ام اس و تلفن تا اینکه ببینیم اصلا به هم می خوریم یا نه...

دوسش دارم.

هم خودشو هم عقایدشو هم دردسرشو!

ولی عیب هایی هم داره که خوب این طبیعت انسانه.

قرار شد همدیگرو  ببینیم.

 

سه شنبه 7 اسفند 86

ساعت 5 بعد از ظهر

اول خیابون نصر...

خیلی شجاعت به خرج دادم و رفتم.

تمام تنم از ترس می لرزید.

ولی هر جوری بود مقاومت کردم.

اومد.

به طور جدی وارد زندگیم شد.

 

پارک گفتگو

باغ فرانسوی

چند ساعتی با هم بودیم.

خیلی خوش گذشت

هرگز اون روز رو فراموش نمی کنم.

بعدش یادمه از خوشحالی تا خونه پیاده رفتم!

ترسیدم بعد از قرارمون از دستش بدم.

ولی خدا دوستم داشت.

رابطه ی ما شروع شد.

تا جایی پیش رفته که من بی اون نفس نمیتونم بکشم.

تمام زندگیم شده...

دارو ندار...

هر چی دارم...

ولی این وسط چیز هایی هست که روم نمیشه بهش بگم.

مثلا بعضی رفتار ها و کاراشن که منو ناراحت میکنه

و من هم نمیدونم چرا...

ولی توانایی گفتنشونو بهش ندارم.

میترسم از اون روزی که بدون اون  صبح از خواب بیدار بشم.

از این میترسم که یه روز این ترس هام کار دستم بده و از دستش بدم.

اون روحیه اش خیلی با من متفاوته...

زندگی  خیلی شلوغی داره.

درست برعکس من.

با همه سریع گرم میگیره...

با همه یه جوره.

همه تقریبا بهش نزدیکن و این منو میترسونه.

به خدا من فقط میترسم که یکی ازم بگیردش...

این اخلاق هاشم با اینکه میدونم برام خطری نداره و دارم اشتباه میکنم ولی میترسونتم.

میترسم یه روز یکی جامو تو دلش بگیره

فقط می ترسم یه روز عشقش نباشم.

وگرنه از خودم بیشتر بهش اعتماد دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 17:8  توسط رضا  |